مجز

لغت نامه دهخدا

مجز. [ م ِ ج َزز ] ( ع اِ ) داس. || دو کارد فریز. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). آنچه بدان موی یا پشم را برند و تراشند. ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

داس

جمله سازی با مجز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گرفته دامن او کودکی به مجز و گریست که از گرسنگی ای عمه جان توانم نیست

💡 هفت جلد لاجوردی را که چرخش می نهند در دبیرستان تجریدش مجزّا یافتم

💡 چون آتش آمد آشنا زیبق پرید اندر هوا اینک هوا سیمین هبا زیبق مجزا داشته

💡 تو این کشتی هستی را ببحر نیستی افکن که ملاح بقا گوید که بسم الله مجزیها

💡 در حقیقت نکته ای از کلک فضلت بیش نیست هرچه را انسان مجلد یا مجزا ساخته