مترنم

لغت نامه دهخدا

مترنم. [ م ُ ت َ رَن ْ ن ِ ] ( ع ص ) سراینده. ( آنندراج ) ( غیاث ). سراینده و مغنی و سرودگوینده. ( ناظم الاطباء ).
- مترنم شدن؛ ترنم کردن. آواز خواندن. سرودن. مترنم گردیدن و رجوع به ترکیب بعد شود.
- مترنم گردیدن؛ مترنم گشتن. مترنم شدن: و امیر جهانشاه از الم حرمان دولت ملازمت درگاه عالم پناه بسیار بگریست و زبان حالش به فحوای اندوه افزای... مترنم گشت. ( از ظفرنامه ).
- مترنم گشتن. رجوع به مترنم گردیدن شود.
|| کبوتر که بانگ کند. ( آنندراج ). کبوتر بانگ کننده. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(مُ تَ رَ نِّ ) [ ع. ] (اِفا. ) آواز خواننده، زمزمه کننده.

فرهنگ عمید

۱. در حال خوانده یا نواخته شدن.
۲. کسی که آواز می خواند.

فرهنگ فارسی

زمزمه کننده، سراینده، کسی که آوازمیخواند
(اسم ) ۱ - آنکه آواز خواند سراینده جمع: مترنمین. ۲ - ( اسم ) کبوتری که بانگ کند.

جمله سازی با مترنم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو عندلیب به گلدسته های مسجد او مؤذنان مترنم ستانده املی را

💡 لبان او به تبسم ز ذوق بادۀ وحدت زبان او مترنم ز شوق جلوۀ دلبر

💡 در واسطهٔ خازن و نقاش بدین شکر با جان مترنم شده نیروی تمیزی

💡 فرخ ز مرکز ماهی گذشت از بر ماه به تهنیت مترنم شد السن وافواه

💡 مرغکان گه به شاخه گاه به ساق مترنم به شیوهٔ عشاق

💡 کز شوق گل روی تو پیش از دم فطرت شد مرغ دلم در چمن جان مترنم