مالنده
مترادفها
لغزان، مالنده
لغت نامه دهخدا
مالنده. [ ل َ دَ / دِ ]( نف ) آنکه بمالد. و رجوع به مالیدن شود. || دلاک. ( ملخص اللغات حسن خطیب، یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). کیسه کش حمام. ( یادداشت ایضاً ):
چونکه مالنده بدو گستاخ شد
در درستی آمد و درواخ شد.رودکی ( از لغت فرس چ اقبال ص 78 ).
فرهنگ عمید
کسی که چیزی به جایی می مالد.
فرهنگ فارسی
( اسم ) آنکه بمالد.
جمله سازی با مالنده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز خودبینی جدا گشته پر از عشق خدا گشته ز مالشهای غم غافل به مالنده عبر دارد