لغت نامه دهخدا
لوچه. [ ل َ / لُو چ َ / چ ِ ] ( اِ ) لب سطبر یا سطبر شده به علت خشم یا اندوه. لنج. مَشفر ( در شتر ). لوشه. لفج.
- لب و لوچه؛ از اتباع. رجوع به مدخل لب و لوچه شود.
- لوچه اش آویزان بودن؛ عدم رضایت با چهره ای عبوس نمودن.
لوچه. [ ل َ / لُو چ َ / چ ِ ] ( اِ ) لب سطبر یا سطبر شده به علت خشم یا اندوه. لنج. مَشفر ( در شتر ). لوشه. لفج.
- لب و لوچه؛ از اتباع. رجوع به مدخل لب و لوچه شود.
- لوچه اش آویزان بودن؛ عدم رضایت با چهره ای عبوس نمودن.
(لُ چِ ) (عا. ) لب، لب کوچک.
لب: لب ولوچه.
( اسم ) ۱- لب کوچک. ۲- لب. یا لب و لوچه.
لب سطبر یا سطبر شده به علت خشم و اندوه. لوشه.
💡 گوجهسبز در برخی از نواحی ایران همچون مازندران، گیلان و گلستان با نام آلوچه شناخته میشود.
💡 چو بوسه بر کف پایش زند چرا چون خاک بیفکنند بدین گونه خوار زیلوچه
💡 تا گشت خاک مقدم زیلوچه بوریا ای بس که در طریق نمد گوشمال یافت
💡 ز کارخانه بافندگان قالی طبع برون نیامد ازین سان چهار زیلوچه
💡 فکنده اند تماشا کنان مجلس او برین دریچه ی نیلی حصار زیلوچه
💡 ز ریشه های خصوم سیه گلیم کشند مبارزان تو در کار زار زیلوچه