لامح

لغت نامه دهخدا

لامح. [ م ِ ] ( ع ص ) درخشنده. ( منتهی الارب ): و فرزندی را که مخایل رشد و آثار نجابت و انوار کیاست و فراست بر جبین او مبین و لایح بود و در روا و رویّت ِ او لامح و لامع باشد هلاک کند. ( سندبادنامه ص 79 ). و مخایل نجابت و تباشیر شهامت بر جبین اولامح است. ( سندبادنامه ص 245 ).

فرهنگ معین

(مِ ) [ ع. ] (اِفا. ) درخشنده.

فرهنگ عمید

درخشنده.

فرهنگ فارسی

درخشنده
( اسم ) درخشنده تابان: و مخایل نجابت و تباشیرشهامت برجبین او لامح است.

جمله سازی با لامح

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 تا دستگیر خلق بود خواجه، لامحال او را بود خدا و خداوند دستگیر

💡 در حالی که عبدالله محمودزاده، مسئول دفتر جانشینی فرمانده کل قوا در نیروی انتظامی ۱ آبان از شناسایی عوامل اسیدپاشی در اصفهان خبر داد، غلامحسین اسماعیلی، رئیس کل دادگستری استان تهران می‌گوید تلاش‌های جدی برای شناسایی اسید پاشی در حال انجام است.

💡 دل خود برفت و جان برود نیز لامحال آنجا که از نظر نرود هیچ احتراز

💡 گر کسی را گفت هست از من سؤال وقت ازین بهتر ندانم لامحال

💡 چو بر حکم انصاف رفتی و راه بود لامحال از تو خشنود شاه

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران