لاصق

مترادف‌ها

چسب، چسبنده

لغت نامه دهخدا

لاصق. [ ص ِ ] ( ع ص ) چفسیده. دوسیده. برچسبنده: لخ، لاصق النسب. ( منتهی الارب ).

فرهنگ معین

(ص ) [ ع. ] (اِفا. ) ۱ - چسبنده، دوسنده. ۲ - (صباحیه، اسماعیلیه ) یکی از مراتب پایین صباحیه که افراد آن بیعت کرده بودند بدون آنکه به اغراض و معتقدات این مذهب پی برده باشند.

فرهنگ عمید

چسبنده.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱- چسبنده دوسنده. ۲- (صباحیه اسماعیلیه ) یکی از مراتب پایین صباحیه که افراد آن بیعت کرده بودند بدون آنکه باغراض و معتقدات این مذهب پی برده باشند

جمله سازی با لاصق

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 گرد با تیغ ملاصق شده و خاک به خون چون شفق با غسق و لیل و عشی با اشراق

💡 آب حیات را بزبان بر نیاورد آن را که لب بخاک جنابش ملاصقست

💡 ره ده در آن حرم من محروم را از آنک من بس بعید و تو بجنابش ملاصقی

💡 خون به دلت کرد روزگار جفاکیش تا تن پاکت به قبر گشت ملاصق

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران