لغت نامه دهخدا
قیرس. [ ق َ رِ ] ( معرب، اِ ) موم که به عربی شمع گویند.( برهان ). قیرُس. از یونانی osَKer بمعنی شمع. موم.شمع. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به قیر و قار شود.
قیرس. [ ق َ رِ ] ( معرب، اِ ) موم که به عربی شمع گویند.( برهان ). قیرُس. از یونانی osَKer بمعنی شمع. موم.شمع. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به قیر و قار شود.
(رُ ) [ معر. ] (اِ. ) موم، شمع.
( اسم ) موم شمع.
موم، شم
💡 گر شاخ به یک جان نسبی دارد با ما آن کار که بس دون و حقیرست چرا کرد
💡 گلوی حرص نگردد گشاده از نعمت که بر غنی و فقیرست رزق یکسان تنگ
💡 این عالم چون قیرست پای همه بگرفته چون آتش عشق آید این قیر همیدرد
💡 با قدر تو عَیّوق برابر نبود زانک قدر تو عظیم آمد و عیوق حقیرست
💡 قاسم وصال خواهد و مرگ رقیب نیز یا رب، تو عالمی که فقیرست و طامعست
💡 بر قیر گره گیر قدح گیر شب و روز کز هیبت تو روز بداندیش چو قیرست