قطاری
مترادفها
پیاپی، متوالی، پشت سر هم، مسلسل
لغت نامه دهخدا
قطاری. [ ق ُ ری ی ] ( ع ص، اِ ) مار. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ): حیة قطاری، بضم؛ مار سیاه که در تنه درخت جای گیرد، یا مار که زهر وی از دهنش بچکد جهت فزونی. ( منتهی الارب ). رجوع به قطاریة شود.
قطاری. [ ق ُ ری ی ] ( ص نسبی ) نسبت است به قُطارة.( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). رجوع به قطارة شود.
فرهنگ فارسی
نسبت است به قطاره
جمله سازی با قطاری
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 طبع جمعی چون جملهای قطاری راست رو وز روانی سبعهٔ سیاره را در پی روان
💡 گفتمش: ای بیوفا، عهد همین بود و مهر؟ گفت که: میآورند چند قطاری دگر
💡 سرور از آن بختیان کارند خرج مطبخت هفت گردونرا که می بینی قطاری بیش نیست
💡 در هیچ قطاری دگر ای قافلهسالار ما را نتوان یافت که بیرون ز قطاریم
💡 آبای تو به هیچ قطاری نبوده اند آورده یی به زور تو خود را در این میان