قریر

لغت نامه دهخدا

قریر. [ ق َ ] ( ع ص ) رجل قریرالعین؛ مرد خنک چشم. ( منتهی الارب ):
ادب رابه من بود بازو قوی
به من بود چشم کتابت قریر.ناصرخسرو.بر سر لشکر کفار به هنگام نبرد
چشم تقدیر به شمشیرعلی بود قریر.ناصرخسرو.اقرار کن بدو و بیاموز علم او
تا پشت دین قوی کنی و چشم دل قریر.ناصرخسرو.|| ( مص ) بانگ کردن مار. ( آنندراج ).
قریر. [ ق ُ رَ ] ( اِخ ) شهری است بین نصیبین و رقه. ( از معجم البلدان ).

فرهنگ معین

(قَ رِ ) [ ع. ] (ص. )۱ - روشن. ۲ - خنک، سرد.

فرهنگ عمید

آن که چشمش به شادی روشن شود.

فرهنگ فارسی

( صفت ) خنک سرد. یا چشم ( مردم مردمک عین ) قریر. چشم خنک کرده: بر روی ملک دیده ای بصیر است و در دیده دولت مردمی قریر.
شهری است بین نصیبین و رقه

ویکی واژه

روشن.
خنک، سرد.

جمله سازی با قریر

💡 ایا ز جود تو بنیاد خلق کرده قرار ایا ز کف تو دیدار جود گشته قریر

💡 دارم دل گرم و دم تقریر ندارم دریاب که می سوزم و تدبیر ندارم

💡 چشم همه به صورت این شه قریر باد ملک همه به دولت او برقرار باد

💡 دل خواجه به بقای تو همی باد قوی چشم لشکر به لقای تو همی باد قریر

💡 اندر آن تقریر بودیم ای حسود که خرت لنگست و منزل دور زود

💡 در دهر شور صبح قیامت فتد، کند شرح غم فراق تو تقریر اگر دلم