لغت نامه دهخدا
فکلی. [ ف ُ ک ُ ] ( ص نسبی ) آنکه فکل دارد. ( یادداشت مؤلف ). کسی که بشیوه اروپائیان لباس می پوشد. فرنگی مآب. شیک پوش. || نامی است که متدینین متعصب دوره ناصرالدینشاه به متجددین داده اند. ( یادداشت مؤلف ).
فکلی. [ ف ُ ک ُ ] ( ص نسبی ) آنکه فکل دارد. ( یادداشت مؤلف ). کسی که بشیوه اروپائیان لباس می پوشد. فرنگی مآب. شیک پوش. || نامی است که متدینین متعصب دوره ناصرالدینشاه به متجددین داده اند. ( یادداشت مؤلف ).
آن که فکل دارد. کسی که به شیوه اروپائیان لباس می پوشد.
[ویکی الکتاب] ریشه کلمه:
اکل (۱۰۹ بار)ف (۲۹۹۹ بار)
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خوی ملکیت، بیش ازین باد؛ خنگ فکلیت، زیر زین باد
💡 دستش اگر بر فکلیها رسد گوز یکایک به الک میزند
💡 این که در گردن دارد کروات و فکلی قامتش هست چو سروی و رخش همچو گلی