لغت نامه دهخدا
فلاحت. [ ف َ ح َ ] ( ع اِمص ) کشاورزی. برزگری. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به فلاحة شود.
فلاحة. [ ف ِ / ف َ ح َ] ( ع اِمص ) کشاورزی. || زبان آوری در بیع و فریب دهی در آن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
فلاحت. [ ف َ ح َ ] ( ع اِمص ) کشاورزی. برزگری. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به فلاحة شود.
فلاحة. [ ف ِ / ف َ ح َ] ( ع اِمص ) کشاورزی. || زبان آوری در بیع و فریب دهی در آن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
(فَ حَ ) [ ع. فلاحة ] (اِمص. ) کشاورزی، برزگری.
کشاورزی، برزگری.
کشاورزی، برزگری
( اسم ) کشاورزی برزگری.
کشاورزی، برزگ
💡 به دل تخم غمت اشکم ثمر داد عجب محصولی استم زین فلاحت
💡 اولین بار ابن العوام در کتاب الفلاحت خود روش پیوند زدن گیاهان را آموزش داد.
💡 پیر دهقان جوزبن میکشت با او گفت شاه نیستی گوئی بتحقیق از فلاحت با خبر
💡 وین جسم بیفلاحت آسوده را خیزم به تیغ طاعت قربان کنم
💡 احمد کسمایی مدت هفت سال در کسما به مکتب رفت و قرآن، عربی، فارسی و حساب آموخت، و تا چهارده سالگی تحصیل کرد و سپس به دنبال کار فلاحت و کشاورزی رفت.