فزا

لغت نامه دهخدا

فزا. [ ف َ ] ( نف ) از فزودن و افزودن. ( حاشیه ٔبرهان چ معین ). به معنی افزایش دهنده و افزاینده باشد. ( برهان ). بیشتر در ترکیب بصورت پسوند بکار رود:
- انده فزا؛ آنچه اندوه و غم را بیفزاید.
- جان فزا؛ آنچه جان افزاید. روح افزا:
دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریخت
گفتار جانفزایش در گوشم ارغنون زد.سعدی.- روح فزا؛ جانفزا. روح بخش. نشاطآور.
- شادی فزا؛ آنچه شادی را فزون کند:
بازگو آن قصه کآن شادی فزاست
روح مارا قوت و دل را جانفزاست.مولوی.- غم فزا؛ اندوه فزا. ( از یادداشتهای مؤلف ). رجوع به فزای شود.
|| ( اِ ) خمیازه. ( برهان ).

فرهنگ معین

(فَ ) (ری. اِفا. ) در ترکیب به معنی فزاینده آید: جان فزا، روح فزا.

فرهنگ فارسی

( اسم ) در ترکیب به معنی فزاینده آید: جانفزا روح افزا.

ویکی واژه

اِ
در ترکیب به معنی فزاینده آید: جان فزا، روح فزا.

جمله سازی با فزا

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دولت فروز و نصرت یاب و طرب فزا گیتی گشای و ملک ستان و زمانه دار

💡 اسبت که حنا زیب فزای تن اوست کوهیست که لاله زار در دامن اوست

💡 ای اشک روان بگو دل‌افزای مرا آن باغ و بهار و آن تماشای مرا

💡 گر بایدت که ‌کم نشود عشق از دلم بفزای در لطافت و از بوسه ‌کم مکن

💡 نماندی فزاید فراق تو انده چه خلقی که در مردگی می برائی

💡 کم کن ز کار رزم و بیفزای در نشاط کاقبال تو فزون و بداندیش تو کمست