لغت نامه دهخدا
فروشک. [ ف َ ش َ ] ( اِ ) بلغور است و آن غله ای باشد که در آسیا اندازند تا خرد شود و بشکند. ( برهان ). و از آن طعام کرده بخورند. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). بلغور. ( از فرهنگ اسدی ). رجوع به فروشه شود.
فروشک. [ ف َ ش َ ] ( اِ ) بلغور است و آن غله ای باشد که در آسیا اندازند تا خرد شود و بشکند. ( برهان ). و از آن طعام کرده بخورند. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). بلغور. ( از فرهنگ اسدی ). رجوع به فروشه شود.
(فَ یا فُ شَ ) (اِ. ) غله ای که در آسیا اندازند تا خرد شود و بشکند و از آن طعام کرده بخورند، بلغور.
= بلغور
غله ای که در آسیا اندازند تا خرد شود و بشکند و از آن طعام کرده بخورند بلغور.
غلهای که در آسیا اندازند تا خرد شود و بشکند و از آن طعام کرده بخورند، بلغور.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قرص قمر به کاسۀ گردون فروشکست از خوان معجزش چو خسیسی نواله خواست
💡 شوریدهام معافم بگذار تا بلافم مه را فروشکافم با نور مصطفایی
💡 خانهای که هرگز هیچ جبار مخلوق را چشم در آن نیاید، مگر که باز شکوهد و رعب زند و فروشکند، و هیچ پرندهای زیر او نتواند که گذرد، و وحش کوه بآن رسد أمن شناسد، آرام گیرد. و اگر همه خلق جهان در آن خانه روند، جای یابند.
💡 او باز تیز پنجه و من صعوهٔ ضعیف روزی بهم فروشکند بال و پر مرا
💡 گر از من آن لب یاقوت رنگ دارد باز به می فروشکنم شرم او به حیله و رنگ
💡 وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ و بنزدیک ایشان کنیزکانی فرو داشته چشمان و فروشکننده چشمان، عِینٌ (۴۸) فراخ چشماناند.