فرو کشتن

لغت نامه دهخدا

فروکشتن. [ ف ُ ک ُ ت َ ] ( مص مرکب ) خاموش کردن و انطفاء آتش، شمع، چراغ و جز آن. ( از یادداشتهای مؤلف ): قندیل زرین آفتاب چراغ سیمین مهتاب فروکشت. ( سندبادنامه ). || فرونشاندن فتنه را نیز به کنایت گویند:
فتنه فروکشتن از او دلپذیر
فتنه شدن نیز بر او ناگزیر.نظامی.رجوع به فرونشاندن شود.

فرهنگ معین

( ~. کُ تَ ) (مص م. ) خاموش کردن.

فرهنگ عمید

خاموش کردن آتش یا چراغ.

فرهنگ فارسی

خاموش کردن ( آتش و چراغ ) اطفائ.

ویکی واژه

خاموش کردن.

جمله سازی با فرو کشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 من این نار حسینی را فرو کشتن نمی یارم اگر چه هر نفس مشکی ز اشک دیده می‌ریزم

💡 تلاش مداوم برای فرو کشتن احساسات عمیق انسانی در برابر سختی‌های زندگی، معمولاً منجر به فروپاشی روانی و از دست دادن معنای اصلی زندگی می‌شود.

💡 او سعی داشت با فرو کشتن هرگونه تمایل به آزادی و اعتراض در میان جمعیت، نظم را به هر قیمتی به جامعه بازگرداند.

💡 شاعر بزرگ در اشعار خود از تلاش بیهوده انسان برای فرو کشتن احساسات سوزناک خود در برابر فراق یار صحبت به تفصیل و با دقت کرده است.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران