فرو خوردن

مترادف‌ها

بلعیدن، فرو بردن

متضادها

بیرون آوردن، استفراغ کردن

لغت نامه دهخدا

فروخوردن. [ ف ُ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص مرکب ) فروبردن. خوردن. || ظاهر نساختن و فروپوشیدن چون خشم خویش فروخوردن. ( یادداشت بخط مؤلف ).

فرهنگ معین

(فُ. خُ دَ ) (مص م. ) ۱ - بلعیدن، به حلق فرو بردن. ۲ - مجازاً: تحمل کردن.

فرهنگ عمید

۱. خودداری از بروز حالتی مثل خشم، خنده، حرف، و مانند آن.
۲. [قدیمی] از میان برداشتن، نابود کردن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - بلعیدن بحلق فرو بردن ۲ - تحمل کردن. یا فرو خوردن خشم ( غیظ ) خودداری کردن از اظهار آن کظم غیظ.

ویکی واژه

بلعیدن، به حلق فرو بردن.
مجازاً: تحمل کردن.

جمله سازی با فرو خوردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 به نومیدی خوشم اهلی کزین تلخی فرو خوردن خوش آید دردمندان را حکایت‌های شیرینم

💡 به زور عقل توان خشم را فرو خوردن ز سحر نیست محابا عصای موسی را

💡 راستی عقده گشاینده اسرار دل است شمع را حوصله گریه فرو خوردن نیست

💡 از فرو خوردن سر شکم از اثر شد کامیاب اشک نیسان را گهر گرداند زندان صدف

💡 چند دندان تأمل به جگر افشردن؟ چون صدف اشک فرو خوردن و گوهر کردن

💡 بر سر رحم آمد از ناله فرو خوردنم تیر نیفکنده ام کارگر افتاده است

💡 او با عجله تمام غذای گرم را فرو خورد تا قبل از اینکه سرما بخورد، اما متوجه نبود که تکه‌های بزرگ نان در گلویش گیر کرده است.

💡 در داستان‌های قدیمی، اژدهای بزرگ تمام اهالی روستا را فرو می‌خورد و هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد حتی به نزدیکی غار او قدم بگذارد و با او روبرو شود.

💡 وقتی آدم از شدت خشم و هیجان حرف می‌زند، گاهی کلمات را بدون فکر فرو می‌خورد و بعداً از گفته‌های خود پشیمان می‌شود و عذرخواهی می‌کند.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران