فرنج. [ ف ُ رُ ] ( اِ ) خرطوم. لفج. پوزه. ( یادداشت به خط مؤلف ).پیرامون و اطراف دهان. ( برهان ) ( اسدی ):
سر فروبردم میان آبخور
از فرنج مَنْش خشم آمد مگر.( از کلیله و دمنه رودکی ).|| شاخ بزرگی که چون آن را ببرند شاخهای کوچک از اطراف آن برآید. ( برهان ).
فرنج. [ ف ِ رَ ] ( اِخ ) افرنج. فرنگ. افرنجه. فرانسه. ( یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به فرانسه شود.
(فِ رِ ) (اِ. ) نیم تنة نظامی.
(فُ رُ ) (اِ. ) پیرامون دهان، گرداگرد دهان.
نیم تنۀ نظامی.
= پوز
= فرهانج۱
نیم تنه نظامی
( اسم ) پیرامون دهان گرداگرد دهان.
افرنج. فرنگ
نیم تنة نظامی.
پیرامون دهان، گرداگرد دهان.
💡 شننت بها الغارات حتّی ترکتها و جفن الّذی خلف الفرنجة ساهد
💡 دلاک تو نکو شد و گوشاسب فرنجک کفتور صبوری بغم اسطوره فسانه
💡 ما را طمع کیش مسلمانی از آن زلف...که او کافری و اهل فرنج است
💡 فرنجه چو دید آنچنان دست زور سپر بر کتف دوخت چون پر مور
💡 خری بد شراری خری بد طبیعت خری خفته بالای مفرنج و منظر
💡 قدم تا نیاورده در ره عشق فرنجیه گرت بیقدم میشمارم