فراس. [ ف َ ] ( ع اِ ) نوعی از خرمای سیاه جز شهریز. ( منتهی الارب ). خرمای سیاه. ( فهرست مخزن الادویه ). خرمای سیاهی که شهریز نیست. ( اقرب الموارد ).
فراس. [ ف َرْ را ] ( ع اِ ) شیر بیشه. ( منتهی الارب ). اسد. ( اقرب الموارد ).
فراس. [ ف ِ ] ( اِخ ) رجوع به بنی فراس شود.
فراس. [ ف ِ ] ( اِخ ) ابن حسن خراسانی. از شاگردان احمدبن خلف و محمدبن خلف است که از سازندگان آلات فلکی بودند. ( از فهرست ابن الندیم ).
فراس. [ ف ِ ] ( اِخ ) ابن یحیی همدانی کوفی. کاتب و محدث است. ( منتهی الارب ). وی مکنی به ابویحیی نیز بوده است. ( یادداشت به خط مؤلف ).
ابن یحیی همدانی کوفی کاتب و محدث است.
اسم: فراس (پسر) (عربی) (تلفظ: farās) (فارسی: فَراس) (انگلیسی: faras)
معنی: دلیر و شجاع، شیر بیشه، شیر ( اسد )
این اصطلاح دو کلمهای شامل فِر-آس احتمالا جنبه باستانی واژه مزبور راه و آیینی است به یادرگار مانده از فرد یا گروهی خاص ترجیحاً از نژاد مو فِری. آس، پایه کلمات بسیاری در زبانهای فارسی، عربی، آذری، انگلیسی بوده، و منشاء هر زبان باستانی که باشد دیگر زبانها به صورت وامواژه از آن استفاده کردهاند.
💡 ای ترا جاه قباد و حشمت افراسیاب پیش تیغ عزم تو منسوخ تیغ آفتاب
💡 و یا به برزو برو کتف پور کیکاووس کمند پر خم افراسیاب را ماند
💡 اگر جنگ فرماید افراسیاب نماند که چشم اندر آید بخواب
💡 گر او را بدی بر تو بر دستیاب به ایران کشیدی رد افراسیاب
💡 تو پاسخ فرستی به افراسیاب که از کین اگر شد سرت پر شتاب