فایق

لغت نامه دهخدا

فایق. [ی ِ ] ( ع ص ) فائق. برگزیده و بهترین از هر چیزی. ( منتهی الارب ): شکرینه که از شکر فایق کنند معتدل باشد. ( ذخیره خوارزمشاهی ). رجوع به فائق شود.
فایق. [ ی ِ ] ( اِخ ) روستایی است، و از آن روستاست قریه ماودانه. ( یادداشت بخط مؤلف ).

فرهنگ معین

(یِ ) [ ع. فائق ] ۱ - (اِفا. ) مسلط شونده، چیره شونده. ۲ - (ص. ) نیکو و برگزیده از هر چیزی.

فرهنگ عمید

۱. برگزیده، برتر.
۲. چیره، مسلط.
* فایق آمدن (شدن ): چیره شدن، برتری یافتن.

فرهنگ فارسی

فایق:افزون آمده، مسلطبرامری، برگزیده، نیکووبرگزیده ازهرچیزی
( اسم ) ۱ - برگزیده بهترین هر چیز ۲ - غالب مسلط چیره.
روستایی است و از آن روستاست قریه ماودانه.

فرهنگ اسم ها

اسم: فایق (پسر) (عربی) (تلفظ: fayegh) (فارسی: فایق) (انگلیسی: fayegh)
معنی: دارای برتری، مسلط، فائق، چیره، عالی، برگزیده

ویکی واژه

فائق
مسلط شونده، چیره شونده.
نیکو و برگزیده از هر چیزی.

جمله سازی با فایق

نیست از مردی عجوز دهر را گشتن زبون زن که فایق گشت بر شوهر به معنی شوهر است
عجب چبود؟آنکه نفس شوم کید خویشتن فایق نهد بر عمر و زید
تا تو در بند سری از همه کس پست تری زیر پا سر چو نهی بر همه فایق باشی
لسان‌الحق بود انسان فایق که باشد مظهر او بر اسم ناطق
از یمن مدحت وی نظم محیط به شکست نرخ نبات مصری بازار شهد فایق
هر سبب بالاتر آمد از اثر سنگ و آهن فایق آمد بر شرر
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
پاداش
پاداش
اگزجره
اگزجره
روزگار
روزگار
فال امروز
فال امروز