لغت نامه دهخدا
غنجی. [ غ َ ] ( اِ ) مغاکی در دامن کوه. ( آنندراج ). بمعنی غفچی که مغاک در دامن کوه است. ( فرهنگ شعوری ج 2 ورق 186 ب ). ظاهراً مصحف غفچی است.
غنجی. [ غ َ ] ( اِ ) مغاکی در دامن کوه. ( آنندراج ). بمعنی غفچی که مغاک در دامن کوه است. ( فرهنگ شعوری ج 2 ورق 186 ب ). ظاهراً مصحف غفچی است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در هر شکن زلف تو بندی و فریبی در هر نظر از چشم تو غنجی و دلالی
💡 همچون کدوئی سوی نبیدو، سوی مزگت آگنده به گاورس دو خرواری غنجی
💡 دانم که فرستیشان فردا به بر من گر خادم نفروشند غنجی و دلالی
💡 گهی پشتی بهروی یار میکرد گهی غنجی بهرُخ بر کار میکرد
💡 همه عشقی همه عاشق همه معشوق و ناز همگی عشوه و جلوه همه غنجی و دلال
💡 مرا بود به دیدار تو زین پیش وصالی تو را بود به جای من غنجی و دلالی