غادر

لغت نامه دهخدا

غادر. [ دِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از غدر. بی وفا. غدار. مرد بی وفا. ( منتهی الارب ). غِدّیر. ( تاج العروس ). غُدَر. و یقال فی شتم الرجل یا غُدَر؛ ای یا غادر. ( اقرب الموارد ). غُدور. ( تاج العروس ). یا مَغدَر و یا مَغدِر و یا ابن مَغدَر؛ ای یا غادر. و هو مما یختص بالنداء شتماً للرجل. ( اقرب الموارد ): و بازنمودند که امیر غادری فراکرد تا برادر ترا از بام بینداخت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 410 ). ندانست که غادر را در ششدره غدر راه خلاص بسته است. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 405 ). هر خسیسی رئیسی و هر غادری قادری. ( جهانگشای جوینی ). || ( اِ ) نشان. || بقیه. و به غادر من مرض و غابر؛ ای بقیة. ( تاج العروس ). ج، غادرون. غُدّار. غَدَرَة. ( اقرب الموارد ).

فرهنگ معین

(دِ ) [ ع. ] (اِفا. ) بی وفا، خیانتکار.

فرهنگ عمید

۱. غدرکننده، خائن.
۲. بی وفا، عهدشکن.

فرهنگ فارسی

غدرکننده، خائن، بی وفا، عهدشکن
( سم ) غدر کننده بیوفا جمع: غادرین.

جمله سازی با غادر

💡 زن سوگند بخورد و هادی از او پیمانی استوار نیز بگرفت و سپس بیرون شد و کس به نزد برادرش هارون فرستاد و سوگندش بداد که پس از او با «غادر» به خلوت منشیند. از وی نیز چنان پیمانی بگرفت.

💡 و ما ضاء ذاک البدر الا لاهله و غادرکم انواره فضللتم

💡 قوله تعالی: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ «بسم اللَّه» کلمة اذا سمعها العاصون نسوا زلّتهم فی جنب رحمته و اذا سمعها العابدون نسوا صولتهم فی جنب الهیّته، کلمة من سمعها ما غادرت له شغلا الّا کفته. و لا امرا الّا اصلحته و لا ذنبا الّا غفرته و لا اربا الّا قضته.

💡 فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ‌ هل غادر شیئا او احتوی علی زیادة ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا بَیانَهُ اظهار جزاء علیه.

💡 به پیمان شکنی، برادرم را همسر گزیدی، کسی که تو را غادر نامید، چه نیک نامید

💡 دمش نافخ نفخه روح قدسی هم از اوست عیسی هم از اوست غادر