عقیل

نام عقیل به معنای فردی با خرد و بزرگوار است. این نام به افرادی اطلاق می‌شود که دارای عقل و درایت هستند و در عین حال از جایگاه والایی برخوردارند. عقیل به عنوان یک صفت، نشان‌دهنده ویژگی‌های انسانی چون فهم بالا و احترام است. این واژه در فرهنگ ما نمادی از شخصیت‌های محترم و بافرهنگ است که به دلیل عقل و ادب خود مورد ستایش قرار می‌گیرند. به عبارتی، عقیل نه تنها نشان‌دهنده هوش و ذکاوت، بلکه نمایانگر ارزش‌های انسانی و اخلاقی نیز می‌باشد. این نام در تاریخ و ادبیات ما به عنوان سمبل فضیلت و بزرگواری شناخته می‌شود و افرادی که این نام را دارند، معمولاً مورد احترام و محبت جامعه قرار می‌گیرند.

لغت نامه دهخدا

عقیل. [ ع َ ] ( ع ص ) مرد زیرک و بسیار دانا. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). معقول. ( اقرب الموارد ). خردمند و بزرگوار. عاقل و گرامی. ( فرهنگ فارسی معین ). || ( اِ ) زانوبند شتر. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ).
عقیل. [ ع ُ ق َ ] ( اِخ ) جدی است جاهلی و فرزندان او بطنی از خزیمه، از عدنانیه را تشکیل میدهند و آنان را در سرزمین عراق و الجزیرة حکومتی بود و در عهد سلاطین سلجوقی کار آنان بالا گرفت. ( از الاعلام زرکلی به نقل از نهایة الارب ).
عقیل. [ ] ( اِخ ) مالک و عقیل، دو ندیم جذیمةالابرش، که دوستی و وفای دو تن را بدان دو مثل زنند. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
عقیل. [ ع ُ ق َ ] ( اِخ ) موضعی است به حوران. ( منتهی الارب ). قریه ای است از قرای حوران از ناحیه لوی از اعمال دمشق. ( از معجم البلدان ).
عقیل. [ ع َ ] ( اِخ ) ابن ابی طالب عبدمناف بن عبدالمطلب هاشمی قرشی، مکنی به ابویزید. برادر بزرگتر علی بن ابی طالب ( ع ). وی در جاهلیت شهرتی بسیار داشت و یکی از چهار تنی بود که قریش در منافرات و منازعات خود برای حکمیت بدانها رجوع میکرد. ( سه تن دیگر مخرمة، و حویطب، و ابوجهم بوده اند ). عقیل تا غزوه بدر در شرک باقی بود و در این غزوه قریش او را وادار ساختند تا با مسلمانان بجنگد و چون به اسارت مسلمین درآمد، با فدیه عباس بن عبدالمطلب آزاد شد و به مکه بازگشت و پس از واقعه حدیبیة اسلام آورد،و به سال هشتم هجری به مدینه مهاجرت کرد و در غزوه ٔمؤتة همراه مسلمین شرکت جست. هنگامی که برادرش علی ( ع ) به خلافت رسید از وی جدا شد و به معاویه پیوست، و در اواخر عمر بینایی خویش را از دست داد. عقیل در زمان خود آگاهترین قریش در شناختن ایام و انساب آنان بود. و مردم در مسجد مدینه انساب و اخبار را از او میگرفتند. عقیل به سال 60 هَ.ق. در ابتدای خلافت یزید درگذشت و برخی درگذشت او را در ایام معاویه میدانند. در حلب و نواحی آن گروهی میزیستند که به او نسبت داشتند و به بنی عقیل شهرت داشتند. ( از الاعلام زرکلی به نقل از الاصابة و البیان و التبیین و نکت الطالبیین و طبقات ابن سعد و تاج العروس و مقاتل الطالبیین ).
عقیل. [ ] ( اِخ ) ابن بلال بن جریر. نبه جریر شاعر معروف،شاعری مقل ( کم شعر ) است. ( از الفهرست ابن الندیم ).
عقیل. [ ع ُق َ ] ( اِخ ) ابن خالدبن عَقیل ایلی، مکنی به ابوخالد، از موالی بنی امیه. وی از حافظان حدیث بود و از «شرطیان » مدینه بشمار می آمد. عقیل به سال 141 هَ. ق. در مصر درگذشت. ( از الاعلام زرکلی از تهذیب التهذیب ).

فرهنگ معین

(عَ ) [ ع. ] (ص. ) خردمند، گرامی.

فرهنگ فارسی

ابن کعب بن عامر ابن صعصعهیکی از قبایل قدیم جزیره العرب و آن بطنی است از هوازن قیس عیلان. مسکن این قبیله در جنوب نحد است. توبه بن الحمیر و مجنون لیلی الاخیلیه از شاعران این قبیله و بشار ابن برد شاعر از موالی ایشان بود.
معقول، مردگرامی و ردمند
( صفت ) خردمند و بزرگوار عاقل و گرامی.
ابن موسی الکاظم ( ع ) یکی از فرزندان امام موسی کاظم ( ع ) است

فرهنگ اسم ها

اسم: عقیل (پسر) (عربی) (مذهبی و قرآنی) (تلفظ: aqil) (فارسی: عقيل) (انگلیسی: aghil)
معنی: خردمند و بزرگوار، عاقل و گرامی، ( اَعلام ) [قرن اول هجری] فرزند ابوطالب و فاطمه ی بنت اسد و برادر امیرالمؤمنین علی ( ع )، ( در اعلام ) فرزند ابوطالب و فاطمه ی بنت اسد و برادر امیرالمؤمنین علی ( ع )، نام برادر علی ( ع ) و پسر موسی کاظم ( ع )

ویکی واژه

خردمند، گرامی.

جملاتی از کلمه عقیل

نگشود چهره شاهد دولت بخلوتش ننهاد پا عقیله صحت ببسترش
عقل را زین عقیله باز رهان بعد از آن عیش بر تو گشت آسان
عقل را حاصل چه آمد قال و قیل معرفت کی زاید از قال ای عقیل
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم