عقید

لغت نامه دهخدا

عقید. [ ع َ ] ( ع ص ) پیمان نماینده. ( منتهی الارب ). هم عهد. ( دهار ). آنکه با تو عهد بسته بود. ( مهذب الاسماء ). معاقد و معاهد. ( اقرب الموارد ): هو عقید الکرم و اللؤم؛ او درطبع کریم یا لئیم است. ( از اقرب الموارد ) ( از منتهی الارب ). || مایع دفزک و سطبر: عسل عقید؛ شهد بسته و سطبر. ( منتهی الارب ). غلیظ، از رب و غیره. ( از اقرب الموارد ). مجسمه. آب بعضی میوه ها چون بهی و سیب و انار و آلبالو که جوشانند تا بقوام لرزانک و راحةالحلقوم و هم زفت تر آید. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
- عقیدالسفرجل؛ مجسمه به. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
- عقیدالعنب؛ میپختج گویند، و رب العنب نیز عقیدالعنب خوانند و به شیرازی دوشاب خوانند و مثلث نیز نوعی از آن است. ( اختیارات بدیعی ). میفختج. ( تحفه حکیم مؤمن ) ( مخزن الادویه ). دوشاب انگور. ( الفاظ الادویة ). دبس. مجسمه انگور. رب انگور. طیلا. می پخته. ( یادداشت مرحوم دهخدا ): بگیرند تخم بنگ، افیون، میعه بارزد...همه را بکوبند و به عقیدالعنب یعنی دوشاب بسرشند. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
|| ( اِ ) در تداول امروزین عرب زبانان، سرهنگ و کلنل، که درجه ای است در ارتش.

فرهنگ فارسی

پیمان نماینده هم عهد

جمله سازی با عقید

💡 ز باغ عشق طلب کن عقیده شیرین که طبع سرکه فروشست و غوره افشاری

💡 آن ملکی، کز کف و عقیدهٔ او هست بخل و ستم بعدو اجتناب گرفته

💡 آن یکی راست نظر سوی بزرگان و مهان دیگری راست عقیدت که بشر شد یکسان

💡 بدانش خود نازل کنند درک ملوک ازین عقیده ستغفار ازین خطا شیون

💡 من از عقیدهٔ خود بر نمیتوانم گشت نصیروار هلاکم کنند اگر صدر بار

💡 سیلاب فتنه خانه ی دین را خراب کرد از بس که بر عقیده بود فتنه بار بحث