ظریفی

لغت نامه دهخدا

ظریفی. [ ظَ ] ( حامص ) ظریف بودن. رجوع به ظریف شود.
ظریفی. [ ظَ ] ( اِخ ) شاعری از مردم چورلی شاگرد بهشتی. او را دیوانی است به ترکی.
ظریفی. [ ظَ ] ( اِخ ) از شعرای دوره سلطان بایزیدخان ثانی، از مردم قصبه کوینک. ( قاموس الاعلام ).
ظریفی. [ ظَ ] ( اِخ ) ( شیخ عمرافندی ) از شعرای متأخر عثمانی و از مشایخ طریقت سعدیّة، از مردم روسچق. وفات 1210 هَ. ق.
ظریفی. [ ظَ ] ( اِخ ) ( محمدبیگ ) از مردم ساوه و مرید حریفی است به زمان شاه طهماسب صفوی. وی به هندوستان رفت و بدانجا حرمت بسیار دید. این بیت از اوست:
دوش غوغای سگان تو به گوشم آمد
مُردم از رشک که آیا که گذشت از کویت.
ظریفی. [ ظَ ] ( اِخ ) رجوع به حسن چلبی شود.

فرهنگ معین

( ~. ) [ ع - فا. ] (حامص. ) خوش - طبعی.

فرهنگ عمید

۱. ظریف بودن.
۲. [مجاز] خوش طبع و شیرین گفتار بودن.

فرهنگ فارسی

ظریف بودن ظرافت.
از مردم ساوه و مرید حریفی است بزمان شاه طهماسب صفوی.

ویکی واژه

خوش - طبعی.

جمله سازی با ظریفی

💡 هم ظریفی هم حریفی هم چراغی هم شراب هم جهانی هم نهانی هم عیانی شاد باش

💡 ابزار مزبور، یک تراشه می‌باشد که مجراهای ظریفی از یاخته‌های مربوط به اندام‌های گوناگون بدن انسان را توسط جریان خون به هم مرتبط می‌کند و مشابه‌ترین روش به بدن انسان است و داروهای جدید را می‌توان روی ان آزمایش کرد.

💡 به ظریفی و حریفی و لطیفی و خوشی یار من از همه خوبان جهان می‌گذرد

💡 چو شکر یک دل و آغشته این شیر شوید که ظریفید و لطیفید و نکومقدارید

💡 چسان لطیف و ظریفی، که از لطافت و حسن قدم بکلبه احزان من نهی، حاشاک!

💡 می توان غماز عیب مردمان بودن، ای ظریف گر ظریفی عیب خود را عرضهٔ غماز ده