صدیک

لغت نامه دهخدا

صدیک. [ ص َ ی َ ] ( عدد کسری اِ مرکب ) یک قسمت از صد قسمت. سانتیم. یکصدم. یکی از صد:
رودکی استاد شاعران جهان بود
صدیک از وی توئی کسائی پرگست.کسائی مروزی.نبد لشکرش زآن ما صدیکی
نخست از دلیران او کودکی.فردوسی.همی خورد بهمن ز گور اندکی
ز رستم نبد خوردنش صدیکی.فردوسی.نه صدیک از آن سیم در هیچ کوه
نه ده یک از آن زرّ در هیچ کان.فرخی.صدیک ز مدح او نشود گفته
گر در دهان هزار زبان باشد.مسعودسعد.صدیک از آنکه تو بکمین شاعری دهی
از بلعمی بعمری نگرفت رودکی.سوزنی.گر ز غمم صدیکی شرح دهم پیش کوه
آه دهد پاسخم کوه بجای صدا.خاقانی.

فرهنگ فارسی

یک بخش از صد بخش یک صدم یکی از صد.

جمله سازی با صدیک

💡 نکرد رستم دستان به تیغ،صدیک آن که زور بازوی خسرو بزخم خنجرکرد

💡 آن فتوحی کز حسام تو یقین شد خلق را صدیک آن را تصور کرد نتوان در گمان

💡 برتن من هر سر مویم شودگر صد زبان صدیک از حسن رخش تقریر نتوانم نمود

💡 گردر نهاد دوزخ از آن سوز صدیکیست کاندیشۀ فراق تو در اصفهان نهاد

💡 رودکی، استاد شاعران جهان بود صدیک از وی تویی کسایی ؟ پَرگست !

اوشاخ یعنی چه؟
اوشاخ یعنی چه؟
مطیع یعنی چه؟
مطیع یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز