صحرائی

مترادف‌ها

بیابانی

متضادها

شهری، آباد

لغت نامه دهخدا

صحرائی. [ ص َ ] ( ص نسبی ) منسوب به صحراء. بیابانی. بری. مقابل بستانی:
نکته او دانه و ارواحست مرغ
دانه زی مرغان صحرائی فرست.خاقانی.شبروان چون کرم شب تابنده صحرائی همه
خفتگان چون کرم قز زنده بزندان آمده.خاقانی.حلقه کردند او چو شمعی در میان
سجده کردندش همه صحرائیان.مولوی.همه دانند که من سبزه خط دارم دوست
نه چو دیگر حیوان سبزه صحرائی را.سعدی.
صحرائی. [ ص َ ] ( اِخ ) دهی از دهستان تبادکان بخش حومه شهرستان مشهد. دوهزارگزی شمال خاوری مشهد. جلگه. معتدل. سکنه 279 تن. آب آن از قنات. محصول آن غلات، تریاک. شغل اهالی زراعت و مالداری، قالیچه بافی. راه اتومبیل رو است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ).

فرهنگ فارسی

دهی از دهستان تبادکان بخش حومه شهرستان مشهد

جمله سازی با صحرائی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 شهر تنگ است به دیوانه ی  ما لیک چه غم گوشه بادیه و دامن صحرائی هست

💡 ای لاله صحرائی تنها نتوانی سوخت این داغ جگر تابی بر سینه آدم زن

💡 از کفر و ز اسلام برون صحرائیست ما را به میان آن فضا سودائیست

💡 زیر این طاق مقرنس نسزد منزل دل خانه سخت است مکان مردم صحرائی را

💡 شدم ز شهر برون تا بکام دل نالم که شور را نبود چاره غیر صحرائی

💡 آن‌ها در یک سفر هیجان‌انگیز به مناطق صحرائی و بکر رفتند تا با طبیعت وحشی و مناظر بیابانی بی‌نظیر آشنایی و تجربه پیدا کنند.

💡 گیاهان صحرائی در شرایط بسیار دشوار و کم‌آبی رشد می‌کنند و برای بقا در این محیط‌های سخت، سازگاری‌های زیستی بسیار جالبی پیدا کرده‌اند.

💡 صدای باد در میان تپه‌های صحرائی در هنگام غروب خورشید، آرامشی عجیب و در عین حال وهم‌آلود به شنونده منتقل می‌کند که فراموش‌نشدنی است.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران