صحاب

لغت نامه دهخدا

صحاب. [ ص ِ ] ( ع اِ ) ج ِ صاحب. ( غیاث اللغات ). و جمع آن در فارسی «صحابان » است:
نبی آفتاب و صحابان چو ماه
بهم بستنی یکدگر راست راه.فردوسی.

فرهنگ معین

(ص ) [ ع. ] (اِ. ) جِ صاحب.

فرهنگ عمید

= صاحب

فرهنگ فارسی

( صفت اسم ) جمع صاحب ۱ - همنشینان. ۲ - اصحاب پیغمبر ص. توضیح جمع این کلمه در فارسی صحابان است: نبی آفتاب و صحابان چو ماه بهم نسبتی ( بستنی ) یکدیگر راست راه.

جمله سازی با صحاب

💡 نبی به وقت مؤاخات عزت و اصحاب به لفظ و صدق علی را برابر آورده

💡 چشم ارباب نظر خلوت خاصت گردد خون اصحاب غرض جرعه جام تو شود

💡 من از عشق و وفاداری شدم رسوا در این عالم به من رحمت نمی‌آرند احباب و نه اصحابم

💡 نه هر که صاحب حسن است جور پیشه کند تو را چه شد که خود اندر کمین اصحابی؟

💡 اصحاب طلب چون به صفایی برسند خواهند کز آنجا به رضایی برسند