شکوب
لغت نامه دهخدا
شکوب. [ ش ُ ] ( اِ ) دستار. مندیل. ( ناظم الاطباء ) ( برهان ) ( آنندراج ). دستار را گویند. ( از فرهنگ جهانگیری ). || رومال. دستمال. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ معین
(شُ ) (اِ. ) دستار.
فرهنگ عمید
۱. دستار.
۲. مندیل.
۳. دستمال.
فرهنگ فارسی
( اسم ) دستار مندیل.
ویکی واژه
دستار.
جمله سازی با شکوب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 معمار ایرانی توانست وسیعترین دهانهها را با کست افزود پیمونها به وجود بیاورد و آرایشهای گوناگون و سرگرمکننده خلق کند؛ به گونهای که ساختمان دو اشکوب به اندازهای از هم دور شده که گویی اشکوب زیری بعدها بر آن افزوده شدهاست.[نیازمند منبع]
💡 بدو داد بشکوبش و هرچه بود بر آن نیکوی، نیکویها فزود
💡 سر ماه بشکوبش آیدش پیش زمینی خوش و مردمی خوب کیش
💡 به بشکوبش آمد همان آگهی که آن کشور از جانور شد تهی
💡 همان شاه بشکوبش آن من است گریزنده از بد به خانِ من است