سرحلقه. [ س َ ح َ ق َ / ق ِ ] ( اِ مرکب ) سردار جماعت. ( آنندراج ). پیشوا. رئیس:
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش.حافظ.گر حلقه دام است وگر حلقه زنجیر
سرحلقه بغیر از من دیوانه کدام است.ابوطالب کلیم ( از آنندراج ).- سرحلقه ده عقل؛ کنایه از عقل اول. ( غیاث ).
( ~. حَ قِ ) [ فا - ع. ] (اِ. ص. ) سر - دسته، سرپرست و بزرگتر یک دسته از مردم.
سرپرست و بزرگ تر یک دسته از مردم، سردسته.
سردسته، سرپرست وبزرگتریک دسته ازمردم
سردار جماعت پیشوا رئیس
رئیس قوم سردسته. یا سر حلقه ده عقل. عقل اول.
سر - دسته، سرپرست و بزرگتر یک دسته از مردم.
💡 با قامت او هر که به سروست نظرباز چون فاخته سر حلقه کوته نظران است
💡 گر کشد زین دست اهلی حلقه زلف بتان عاقبت سر حلقه اهل جنون خواهد شدن
💡 سر حلقهٔ رندان خرابات جهانیم پنهان نتوان کرد که هستیم دگر بار
💡 میزنم لاف که در حلقه عشقم محرم بحقیقت سرو سر حلقه اهل هوسم
💡 ز خط عذار تو سر حلقه نکویان شد شود ز حلقه خط گرچه حسن پا به رکاب