سالوسی. ( حامص ) دغلی. مکر. فریب. ( استینگاس ). مکر و حیله و تزویر و فریب و حیله گری و زرق. عوام فریبی. فند. ( ناظم الاطباء ):
خانه های ما بگیرد او بمکر
برکند ما را بسالوسی ز وکر.( مثنوی ).نگویم نسبتی دارم بنزدیکان درگاهت
که خود را بر تو می بندم بسالوسی و زراقی.سعدی.رجوع به سالوس شود. || تملق. ( ناظم الاطباء ). || ( ص نسبی ) و چنین مرد فریبنده راسالوسی گویند. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ):
آنکه داعی و آنکه سالوسی است
آنکه خمار و آنکه ناموسی است.سنایی.سالوسیان دل را در کوی او مصلی
هاروتیان دین را در زلف او سفرگه.سوزنی.
(حامص. )۱ - تملق. ۲ - فریب، نیرنگ.
۱. ریاکاری، عوام فریبی، حیله گری.
۲. (صفت نسبی، منسوب به سالوس ) اهل ریا و سالوس.
( صفت ) متملق چرب زبان.
تمل
فریب، نیرنگ.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ما خرقهٔ سالوسی و درّاعهٔ پرهیز دادیم و گرفتیم عوض ساغر لبریز
💡 چون خر سالوسیان، ایدر دشوار دید شد بخراسان و سر، در خور، آسان نهاد
💡 افتاد ز عشق او در صومعه غوغایی جستند ز سالوسی پیران همه بیزاری
💡 معنی طلب از باطن بگذر زره ظاهر کار استن صورت سالوسی و زراقیست
💡 من از مستی خبر از خود ندارم چه جای زهد و سالوسی و تقویست
💡 از شفق زد غوطه در می صبح با موی سفید در کهنسالی دکان زهد و سالوسی مچین