زخمی

لغت نامه دهخدا

زخمی. [ زَ ] ( ص نسبی ) خسته و مجروح. ( آنندراج ) ( بهار عجم ). مجروح و زخمدار. ( ناظم الاطباء ):
دل زخمی یک بادیه خار است ببینید
تا آن مژه مشغول چه کار است ببینید.میان ناصرعلی ( از آنندراج ).|| ( در تداول عامه ) حبوبی از قبیل سیب زمینی و سیب ت و چغندر که قسمتی از آن بصدمه بیل و جز آن بریده شده باشد یا میز وتخت و نظائر آن که در اثر حمل و نقل و برخورد بدیوار آسیب ببیند: چغندر زخمی، سیب زخمی.

فرهنگ معین

(زَ ) (ص نسب. ) مجروح.

فرهنگ عمید

زخم دار، مجروح.

فرهنگ فارسی

( صفت ) مجروح
خسته و مجروح در تداول عامه حبوبی از قبیل سیب زمینی و سیب چغندر که قسمتی از آن به صدمه بیل و جزئ آن بریده شده باشد یا میز و تخت و نظایر آن که در اثر حمل و نقل و برخورد به دیوار آسیب ببیند

جمله سازی با زخمی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ابر بهار بست ز سرچشمه آب را زخمی که داشت جوی چمن، خشک بند شد

💡 من که ببوی آرزو در چمن هوس شدم برگ گلی نچیدم و زخمی خار و خس شدم

💡 زخمی‌که زنی در دهن شیرین درمان دردی که دهی بر پر سیمرغش دارو

💡 شاید علاج زخمی زوبین و تیغ و تیر مسکین دلی که خسته تیر نظر بود

💡 در تیغ زهر داده امید حیات هست بیچاره آن که زخمی تیغ زبان شود