فرهنگ معین
( ~. رَ تِ ) (ص مر. ) کنایه از: ۱ - بخت برگشته، بی اقبال. ۲ - کسی که عمرش بیهوده سپری شده.
( ~. رَ تِ ) (ص مر. ) کنایه از: ۱ - بخت برگشته، بی اقبال. ۲ - کسی که عمرش بیهوده سپری شده.
( صفت ) ۱ - بی دولت بی اقبال. ۲ - آنکه عمرش بیهوده سپری شده جمع روزگار رفتگان.
کنایه از:
بخت برگشته، بی اقبال.
کسی که عمرش بیهوده سپری شده.
💡 از خیال روزگار رفته روز و شب سلیم در نظر دارم همین خواب پریشانی و بس
💡 غنچه گل نیستم تا از نسیمی وا شوم روزگار رفته سر در پیرهن دارد مرا
💡 تأسف است که بر روزگار رفته خورد برای کشته شدن صید را تپیدن نیست
💡 پند از این روزگار رفته پذیر تا نمانی به بند عقل اسیر
💡 به سوی خویش کشم روزگار رفته ز دست اگر به چنگ فتد آن کمند گیسویم
💡 این آه سوزناک فغانی زمان زمان از روزگار رفته خبر میدهد مرا