رعیتی

لغت نامه دهخدا

رعیتی. [ رَ عی ی َ ] ( حامص ) فرمانبرداری و طاعت. ( ناظم الاطباء ).
- ارباب رعیتی؛ روابطی که بین مالک و زارع برقرار بود و در ایران در بهمن 1341 هَ. ش. بعلت ظالمانه بودن این رابطه بنفع زارعان منسوخ گردید.
- ارباب و رعیتی؛ مالک و زارعی.
- رژیم ارباب رعیتی؛ رژیم یا اصولی که بین رعیت یعنی زارع زمین و مالک یا خان برقرار است. مالک و رعیت بودن.
- قانون ارباب رعیتی؛قانون یا آیینی که بین رعیت و مالک برقرار است و آن غالباً ظالمانه می باشد.
|| کشتکاری و فلاحت و زراعت. ( از ناظم الاطباء ). || رعیت بودن. در زمین مالکی به کشت و زرع پرداختن. ( یادداشت مؤلف ). || ( ص نسبی، اِ ) زمین اجاره داده شده کشت شده. ( از ناظم الاطباء ).
- زمینهای رعیتی؛ زمینهای قابل کشت که دردست رعیت باشد.
|| اجاره داری. ( ناظم الاطباء ).

جمله سازی با رعیتی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 رعیتی، مکن ای خواجه با سلاطین حرب پیاده ای، مزن ای شاه با سواران تیغ

💡 تو به حسن پادشاهی، دل عاشقت رعیت خنکا رعیتی کو، چو تو پادشاه دارد

💡 جهان ز معدلت او چنان شدست که روزی رعیتی نرود پیش حاکمی بتظلم

💡 رفت بغمزه تو دل خونشد و ریخت از مژه گو چکند رعیتی در کف ترک لشکری

💡 رعیتی است چو خاری بیا امیر شوم میسراست غنا من چرا فقیر شوم