لغت نامه دهخدا
رطلی. [ رَ ] ( ص نسبی ) منسوب به رطل. || آنکه رطل باده کشد. ( فرهنگ فارسی معین ):
من به نیروی عشق و عذر شراب
کردم آنها که رطلیان خراب.نظامی.
رطلی. [ رَ ] ( ص نسبی ) منسوب به رطل. || آنکه رطل باده کشد. ( فرهنگ فارسی معین ):
من به نیروی عشق و عذر شراب
کردم آنها که رطلیان خراب.نظامی.
( صفت ) ۱ - منسوب به رطل. ۲ - آنکه رطل باده کشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 رطلی ز می باقی کز غایت راواقی هر نقش که اندیشی در دل به تو بنماید
💡 در ده ای ساقی یکی رطلی گران خواجه را از ریش و سبلت وا رهان
💡 در آرزوی متاع شکوفه بر سر راه مضاربان ورق را دو رخ چو زرطلی
💡 ساغر حریف عقل گرانجان نمی شود رطلی گرانتر از سر مخمورم آرزوست
💡 ای ساقی از آن باده که اول دادی رطلی دو در انداز و بیفزا شادی
💡 گر قدحهای صبوحی شد ز دست هم به رطلی عذر آن درخواستند