لغت نامه دهخدا
بدگل.[ ب َ گ ِ ] ( ص مرکب ) زشت. بدمنظر. نامقبول. ضد خوشگل. ( از ناظم الاطباء ). کریه المنظر. ( یادداشت مؤلف ).
بدگل.[ ب َ گ ِ ] ( ص مرکب ) زشت. بدمنظر. نامقبول. ضد خوشگل. ( از ناظم الاطباء ). کریه المنظر. ( یادداشت مؤلف ).
( ~. گِ ) (ص مر. ) زشت، نازیبا.
زشت، زشت رو.
زشت، زشت رو، ضدخوشگل، زشتی
زشت، نازیبا.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خراشد سنگ و پاشدگرد و ریزد خاک و سنبدگل به سم اَشهَب به دم ابرش به تک ادهم به نعل اشقر
💡 چون کاسه می شکسته قانون گردد کم ظرفان را بدگلی افزون گردد
💡 ماهیا آخر نگر بنگر بشست بدگلویی چشم آخربینت ببَست
💡 «سه سبدگل» کتاب بودا بود زآن زردشتیان «اوستا» بود