لغت نامه دهخدا
احداق. [ اِ ] ( ع مص ) گردچیزی درآمدن. ( زوزنی ) ( تاج المصادر بیهقی ). احاطه کردن. || اِحداق روضه؛ حدیقه شدن مرغزار.
احداق. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ حَدَقه. سیاهیهای چشم. ( منتهی الارب ). مردمکهای چشم. ( غیاث ).
احداق. [ اِ ] ( ع مص ) گردچیزی درآمدن. ( زوزنی ) ( تاج المصادر بیهقی ). احاطه کردن. || اِحداق روضه؛ حدیقه شدن مرغزار.
احداق. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ حَدَقه. سیاهیهای چشم. ( منتهی الارب ). مردمکهای چشم. ( غیاث ).
(اَ ) [ ع. ] ( اِ. ) جِ حدقه، سیاهی های چشم، مردمک های چشم.
= حدقه
جمع حدقه
( اسم ) جمع: حدقه. سیاهی های چشم مردمکهای چشم.
گرد چیزی در آمدن
جِ حدقه؛ سیاهیهای چشم، مردمکهای چشم.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به گلزار رخت نزهتگه دل کزو گلرنگ و گلچین گردد احداق
💡 گل حدیقۀ معنی نه وصف صووت تست نه نعت غره غرا است قره الاحداق
💡 امید صاحب دیوان ونور چشم جهان که شد شهان را نور حدایق احداق
💡 روز حکمت که سوی مسند تو خیره ماند ز هیبتت احداق
💡 یا نور کل حدیقة علویة بل نور احداق الرواق الاخضر