لغت نامه دهخدا
اسهل. [ اَ هََ ] ( ع ن تف ) نعت تفضیلی از سهل. آسان تر. سهل تر. اَیسر. اَسمح. اَهون.
اسهل. [ اَ هََ ] ( اِخ ) ابن حاتم مکنی به ابوحاتم بصری. محدث است. ( کتاب الکنی للدولابی ج 1 ص 141 س 25 ).
اسهل. [ اَ هََ ] ( ع ن تف ) نعت تفضیلی از سهل. آسان تر. سهل تر. اَیسر. اَسمح. اَهون.
اسهل. [ اَ هََ ] ( اِخ ) ابن حاتم مکنی به ابوحاتم بصری. محدث است. ( کتاب الکنی للدولابی ج 1 ص 141 س 25 ).
(اَ هَ ) [ ع. ] (ص تف. ) نرم تر، آسان تر.
سهل تر، آسان تر.
سهل تر، آسانتر
( صفت ) نرم تر آسان تر.
ابن حاتم مکنی بابی حاتم بصری محدث است.
نرم تر، آسان
💡 و از امانت و دیانت هیچ دقیقه فرو نگذارد و در خرید و فروخت انصاف نگاه داردف بمساهله خرد و فروشد که خواجه علیهالسلام میفرماید «رحم الله آمراسهل البیع و سهل الشری».
💡 ترکانه بیلکی بتو در دیلمی سپوخت گوئی مگر که میره باسهل دیگرم
💡 سرو را نیست چنان سهل مرا محنت دل که درین نسخه دهم شرح بوجه اسهل
💡 سهل کاریست امیر شعرا بودن تو لیگ از میره باسهل بسر کین کش میر
💡 و با وجود همه اینها، چونکه فهمیدن راه راست مشکل و محتاج به راهنمائی حاذق است، به خلاف راههای باطل که بر همه کس روشن و واضح است و مع ذلک میل نفس باطل اسهل و آسان تر است، و انقیاد آن از برای حق صعب است پس دری که از آن فرشتگان داخل می شوند مسدود و بسته و درهای شیطان مفتوح است، پس مسکین فرزند آدم که باید این درهای گشاده واضح را سد، و یک در پنهان بسته را بگشاید.