لغت نامه دهخدا
انسر. [ اَ س ُ ] ( ع اِ ) ج ِ نَسر. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). کرکسها. کرکسان. و رجوع به نسر شود.
انسر. [ اَ س ُ ] ( ع اِ ) ج ِ نَسر. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). کرکسها. کرکسان. و رجوع به نسر شود.
( آن سر ) (سَ ) ( اِ. ) کنایه از: آن دنیا، آخرت.
جمع نسر. کرکسها. کرکسان
آنسر. آنسِر ( از لاتین به معنی غاز ) یا آلفا روباهک یک ستاره است که در صورت فلکی روباهک قرار دارد.
آنطرف.
(قدیم): آندنیا، آخرت، مقابل اینسر.
آن سرش ناپیدا بودن (پیدا نبودن): برای زیادهرَوی کردن در بزرگ جلوه دادن امری گفته میشود؛ بیش از اندازه و تصور بودن.
💡 علم زر بسر آنروز که دستار نمود دید دل کش خرد و صبر در آنسر میشد
💡 عقل را بر شکن ای ابن یمین تا نفسی یکدو جام از کف آنسرو سمنبر گیریم
💡 بود آنسرو روان نخل مراد دوستان زان بود تاریخ سال رحلتش نخل مراد
💡 حسرت آنسرو بی پایان و چشم آخر ندید نخل قد یار خود کز سروبستان خوشترست
💡 ساقی امشب مه من مست و سر افشان سازش که بمستی مگر آنسرو شود مایل من
💡 ز نفس ار بری آنسر کز ریا رست دگر میدان که دولت دولت تست