بدنما

لغت نامه دهخدا

بدنما. [ب َ ن َ / ن ِ / ن ُ ] ( ص مرکب ) بدشکل و بی ظرافت و کریه المنظر و زشت. ( ناظم الاطباء ). چیزی که نمود خوب نداشته باشد. بدنمود. ( از آنندراج ). که خوش شکل نباشد. که بچشمها بد آید. ( از یادداشتهای مؤلف ):
پاک بود از شهوت و حرص و هوی
نیک کرد او لیک نیک بدنما.مولوی.مدان بد، هر آن بدنمایی که هست
که آن نیز نیکوست جایی که هست.امیرخسرو.برشع؛ مرد گول دفزک بدنما و بدخو. ( منتهی الارب ). || که مخالف آداب و رسوم ممدوحه باشد. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ معین

( ~. نَ ) (ص مر. ) ۱ - بدشکل، زشت. ۲ - بسیار نازک و تُنُک. ۳ - نشان دهندة تمام بدن.

فرهنگ عمید

هرچیزی که در نظر خوب نیاید، آنچه صورت ظاهرش خوشایند نباشد، بدنمود.

فرهنگ فارسی

( اسم صفت ) بد شکل بد صورت زشت کریه المنظر.

ویکی واژه

بدشکل، زشت.
بسیار نازک و تُنُک.
نشان دهندة تمام بدن.

جمله سازی با بدنما

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دندان که در دهان نبود، خنده بدنما است دکّان بی متاع چرا وا کند کسی

💡 جانب اغیار رو کردن ز خوبان بدنما است نیست کمتر از گنه دادن ز کوه بی‌محل

💡 بخواه جان ز جسدمان که میدهیمت جان بگیر سر ز بدنمان که می نهیمت سر

💡 آنقدر کز نقش پا گردن فرازی بدنماست خوش نماید از سران چون نقش پا افتادگی

💡 نیش‌زن‌ چون عقربست و مرکز زهرش زبان شعرهایش چون رتیلا پشم‌دار و بدنما

💡 بس که خوب است سراپای تنت چون خورشید بدنما گر بود آیینه، خوشاینده کنی