لغت نامه دهخدا
اسبک. [ اَ ب َ ] ( اِ ) پَره. دندانه ( در کلید ).
اسبک. [ اَ ب َ ] ( اِخ ) شهرکی بشمال شرقی طبس.
اسبک. [ اَ ب َ ] ( اِ ) پَره. دندانه ( در کلید ).
اسبک. [ اَ ب َ ] ( اِخ ) شهرکی بشمال شرقی طبس.
(اَ بَ ) (اِ. ) پره و دندانة کلید.
= آبشار
( اسم ) پره و دندان. کلید.
شهرکی بشمال شرقی طبس
{rocker arm, valve rocker,valve rocker arm, rocker} [قطعات و مجموعه های خودرو] بازویی خمیده و لولاداری که با حرکت میل بادامک به صورت الاکلنگی به حرکت درمی آید و سوپاپ ها را باز و بسته می کند
[زیست شناسی] ← اَسبک مغز
اسبک (قزوین). اسبک یک منطقهٔ مسکونی در ایران است که در دهستان کوهگیر واقع شده است. اسبک ۷۰ نفر جمعیت دارد. مردم روستای اسبک از ایل افشار هستند و به زبان ترکی سخن می گویند. اکثریت جمعیت روستا به تهران، کرج، قزوین، الوند، لوشان و منجیل مهاجرت کرده اند به همین دلیل جمعیت آن رشد مثبت نداشته است.
پره و دندانة کلید.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وی چون ز شرطه سوی حرم شد کلیم وار گامی دو سه بر اسبک خادم مگر نشست
💡 باسبکروحان بهار زندگی را بگذران چشم باگل واکن وبا شبنم گلشن بپوش
💡 باسبکروحان گرانجانی نمودن مشکل است پیش باد صبح جان چون شمع محفل می دهیم
💡 اسبکی دادی پریرم کاندرین ره با وجودش نه پیاده نه سوارم
💡 رهی برفت و خری کرد و اسبکی بخرید که بر نتابد از بس که هست لاغر زین
💡 شاه را خنگ فلک در زین بود کودکان را اسبکی چوبین بود