بسکه

لغت نامه دهخدا

بسکه. [ ب َ ک ِ ] ( ق مرکب ) چه بسیار که. چندانکه:
بسکه بر گفته پشیمان بوده ام
بسکه بر ناگفته شادان بوده ام.رودکی ( از امثال و حکم دهخدا ).بسکه بزرگان جهان داده اند
خردسران را شرف جاودان.خاقانی.گلگون اشک بسکه دواند به هر طرف
آن کس که او کشیده ندارد عنان چشم.سلمان ساوجی.بسکه اندر وی غریب عور رفت
صبحدم چون اختران در گور رفت.مولوی.بسکه بوسیدم امسال لب نازک او
از لبش جای سخن بوسه چکد از گفتار.قاآنی ( از فرهنگ ضیاء ).بسکه خاموش نشستم سخن از یادم رفت
بسکه ماندم بغریبی وطن از یادم رفت.( امثال و حکم دهخدا ).- امثال:
بسکه گفتم زبان من فرسود. ( امثال و حکم دهخدا ).
بسکه گفتم زبانم مو برآورد. ( امثال و حکم دهخدا ).
- از بسکه؛ چندانکه. آنقدر که. ز بسکه.

فرهنگ فارسی

چندانکه آنقدر کهیا از بسکه. چندانکه.

جمله سازی با بسکه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بسکه از پرتو خورشید رخش سوخته اند همچو چشمان سیه مست بتان عیارند

💡 دوید چشم، ز بس حسرت نگاه کشیدم رسید مشق جنون، بسکه مد آه کشیدم

💡 گذشت در دل عرفی هوای طرف چمن ز بسکه ریخت فرو گریه های خون پرداز

💡 ز بسکه حیرتم از شش جهت غلو دارد نگه چو آینه‌ام در شکنج فولادست

💡 بسکه می پیچد صدای ناله دل در برم استخوان سینه موسیقار شد در پیکرم

💡 لبت چوحب نبات است بسکه شیرین است ولی ز بس نمکین زو دلم پر از شوراست

روله یعنی چه؟
روله یعنی چه؟
داجون یعنی چه؟
داجون یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز