بسه
مترادفها
کافی، بس
لغت نامه دهخدا
بسه. [ ب َ س َ ] ( اِ ) بسک. گیاهی است. که آن را اکلیل الملک خوانند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( مؤید الفضلاء ). همان بس است. ( شرفنامه ٔمنیری ). اکلیل الملک. ( ناظم الاطباء ). گیاهی است که آن را بسک خوانند و به عربی اکلیل الملک گویند. ( سروری )( از فرهنگ نظام ). و رجوع به بسک و شعوری ج 1 شود.
فرهنگ عمید
= اکلیل الملک
فرهنگ فارسی
( اسم ) اکلیل الملک
یکی بس ٠
جمله سازی با بسه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مُعرّق: آنچه به سبب تلطیف رطوبات محتبسه تحت جلد را از مسامات او به ظاهر اخراج کند.
💡 هر حرف که آید بسه لبم نام تو باشد از نسخهٔ هستی، سبق یاد من این است
💡 و دیگر آبگینههای بغدادی مجرود و مخروط دیدم که ازین بغدادی بدیناری خریده بودند و بسه درم فروختند. و پس از بازگشتن ما، بنشابور منی نان سیزده درم شده بود و بیشتر از مردم شهر و نواحی بمرد.
💡 کاندیدمی و سایر اشکال عفونتهای تهاجمی کاندیدا (آبسه داخل شکمی و پریتونیت)
💡 از جنید حکایت کنند که سماع را بسه چیز حاجت بود زمان و مکان و اخوان.