بساطت. [ ب َ طَ ] ( ع اِمص ) سادگی. ( ناظم الاطباء ). رجوع به بساطة شود.
بساطة. [ ب َ طَ ] ( ع مص ) فراخ زبان گردیدن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). گشاده زبان و مازح گردیدن یا بسیط و ساده بودن. ( از اقرب الموارد ). فراخ زبان گردیدن و بی پروا سخن گفتن. ( ناظم الاطباء ). || چگونگی جسم مفرد. ( ناظم الاطباء ) ( دزی ج 1 ).
(بِ طَ ) [ ع. ] (مص ل. ) ۱ - ساده بودن. ۲ - خوشرویی.
۱. بسیط بودن، ساده و بی تکلف بودن.
۲. [قدیمی] گشوده زبانی.
۳. [قدیمی] شیرین زبانی.
۴. [قدیمی] لطیفه گویی.
بسیطبودن، ساده وبی تکلف بودن گشوده زبانی
۱- ( مصدر ) ساده بودن بی تکلف بودن. ۲- ( اسم ) شیرین زبانی لطیفه گویی. ۳- بی آمیختگی. ۴- گشاده رویی در صحبت و نوازش مهمان. ۵- سادگی بیرنگی: بی نیرنگی. ۶- چگونگی جسم مفرد ( بسیط ).
سادگی.
ساده بودن.
خوشرویی.
💡 از بساطت فرد کی ماندی دل من یک نفس ؟ وز رکابت دور کی گشتی سر من یک زمان ؟
💡 فرداست صر صر مرگ، برچیده این بساطت هر چند پا فشاری ای دل چو سنگ قالی
💡 فخرم آن بس بود که هر روزی بر بساطت نهم به عجز جبین
💡 باد را هردم بساطت گوید ای بیهودهرو عرش داری زیر پاهان تا به غفلت نسپری
💡 باد پایان سخن را قلمم زان پی کرد تا از ایشان به بساطت نرسد گرد هلال
💡 پای گو بر سر و بر دیده ما نه چو بساط که اگر نقش بساطت برود ما نرویم