بدگویی

لغت نامه دهخدا

بدگویی. [ ب َ ] ( حامص مرکب ) بدحرفی. غیبت و تهمت و افترا. ( ناظم الاطباء ). ذم. وقیعه. نقیض ستایش. ( یادداشت مؤلف ):
نه بدگفتم نه بدگوییست کارم
وگر گفتم یکی را صدهزارم.نظامی.- امثال:
عاقبت بدگویی دشمنی است.
- بدگویی کردن؛ عیب و نقص کسی را گفتن. درباره کسی بدگفتن: پس بدگویان در حق اسفندیار بدگویی کردند و نمودند که او طلب پادشاهی می کند. ( فارسنامه ابن البلخی ص 51 ).و میان وی ( سیاوش ) و افراسیاب بدگویی کردند و افراسیاب او را بکشت. ( تاریخ بخارا ص 28 ).

فرهنگ عمید

سخن زشت گفتن، دشنام دادن.

فرهنگ فارسی

۱ - بد حرفی بد سخنی. ۲ - غیبت تهمت افترا.

ویکی واژه

سخن زشت گفتن؛ دشنام دادن.

جمله سازی با بدگویی

💡 سرکند غیر چو بدگویی من، یا رب یار نشنود، ور شنود زود فراموشش باد

💡 غیر بدگویی اگر خصم پرآشوب نداشت چه کند، دسترسی بر سخن خوب نداشت

💡 به غیر ناطقه غیرت نبودت هیچ بدگویی نبودستت به جز هم مشک زلفین تو غمازی

💡 حاصل این است که از روی نکوی تو مرا حاصل عمر بجز طعنهٔ بدگویی نیست

💡 خاطرم جمع است از بدگویی دشمن،‌ که یار گوش بر حرفش نیندازد چو نام من برد

نفیسه یعنی چه؟
نفیسه یعنی چه؟
اوکراین یعنی چه؟
اوکراین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز