لغت نامه دهخدا
بدگوهری. [ ب َ گ َ / گو هََ ] ( حامص مرکب ) بداصلی. بدنهادی. ( از ولف ). بدنژادی:
باللَّه ار با من توان بستن به مسمار قضا
جنس این بدسیرتی یا مثل این بدگوهری.انوری.و رجوع به ترکیبات گوهر شود.
بدگوهری. [ ب َ گ َ / گو هََ ] ( حامص مرکب ) بداصلی. بدنهادی. ( از ولف ). بدنژادی:
باللَّه ار با من توان بستن به مسمار قضا
جنس این بدسیرتی یا مثل این بدگوهری.انوری.و رجوع به ترکیبات گوهر شود.
بدگوهر بودن.
بد گوهر بودن مقابل نیک گوهری.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بدگوهری ار به نیکیت بسته کمر بیگانه از آن نکوئیش دان گوهر
💡 اگر ما گنهکار و بدگوهریم بدین پادشاهی نه اندر خوریم
💡 چو بدگوهری سربرآرد ز مرد کند گوهر سرخ را رویزرد
💡 که ای بدمنش این چه بدگوهری است به مادر پسر را کجا شوهری است
💡 مردمی با خاک یکسان شد ز بی مهری دهر قدر گوهرها شکست این سفله از بدگوهری
💡 زنادانی سوی یزدان پناهم که نادانی بجز بدگوهری نیست