بدگوهر
مترادفها
بدطینت، بدسرشت، بدذات
متضادها
خوشگوهر، نیکگوهر
لغت نامه دهخدا
بدگوهر. [ ب َ گ َ / گُو هََ ] ( ص مرکب ) بدذات و بداصل. ( برهان قاطع ) ( هفت قلزم ) ( ناظم الاطباء ) ( از ولف ). بدسرشت و بداصل. ( آنندراج ). هرچیز که اصلاًبد باشد. بدنژاد. ( ناظم الاطباء ). بی اصل. بی گوهر. بدنهاد. بدفطرت. نانجیب. ( یادداشت مؤلف ):
چه باشد مرا گفت از این کشتنا
مگر کام بدگوهر آهرمنا.فردوسی.و رجوع به ترکیبات گوهر شود.
فرهنگ معین
( ~. گُ هَ )(ص مر. ) بدنژاد. بدسرشت.
فرهنگ عمید
بداصل، بدذات، بدنژاد.
فرهنگ فارسی
بدگهر، بداصل، بدذات، بدنژاد
( صفت ) ۱ - بداصل بد نژاد. ۲ - بد ذات مقابل نیک گوهر.
جمله سازی با بدگوهر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جهانی بدو کرده دیده پرآب ز کردار بدگوهر افراسیاب
💡 هر کجا سنگدلی سرکش و بدگوهر هست همچو کهسار سرش بر فلک از استعلاست
💡 همیدون برآورد بیژن خروش که ای ترک بدگوهر تیره هوش
💡 که هر کاو کند نام مردی بلند نیاید ز بدگوهران جز گزند
💡 هم از بدنژادان و بدگوهران مکن وام کش هست و خشی گران
💡 بدو گفت شاه این نه کارمنست که این رای بدگوهر آهرمنست