فرهنگ معین
(بِ. دَ ) (ص مر. ) ۱ - محروم، بدبخت. ۲ - آدم بیهوده کار.
(بِ. دَ ) (ص مر. ) ۱ - محروم، بدبخت. ۲ - آدم بیهوده کار.
۱. بیکاره.
۲. تهیدست و مفلس.
۳. محروم، بی حاصل: تکیه بر چار چیز می نکنی / که شوی زاین امید بادبه دست (ابن یمین: مجمع الفرس: بادبه دست ).
۴. بدبخت، بادبه مشت.
محروم، بدبخت.
آدم بیهوده کار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دم نقد از لب تو باد به دست است مرا کز نفس می زید و نیم نفس می گردد
💡 چون نیست ز هرچه هست جز باد به دست چون هست به هرچه هست نقصان و شکست
💡 بدخواه تو خشکمغز و گندا چو کماست وز عمر چو باد بیزنش باد به دست
💡 چهر ریاحین رود در عرق از آفتاب مِروَحه زانرو دهد باد به دست چنار
💡 چه گویمت که چهها میکشم ز دست فراق که کس مباد به دست عدوی خویش زبون