اهل تمیز

لغت نامه دهخدا

اهل تمیز. [ اَ ل ِ ت َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) مُمَیِّز. باهوش. باخرد. هوشمند: تفاوت میان ملاحظت دوستان و نظرت دشمنان ظاهرست و پوشانیدن آن بر اهل تمیز متعذر. ( کلیله و دمنه ).
یکی از بزرگان اهل تمیز
حکایت کند ز ابن عبدالعزیز.سعدی.و رجوع به اهل و ترکیبات آن شود.

فرهنگ معین

( ~ِ تَ ) [ ع. ] (اِمر. ) هوشیاران، دانشمندان.

فرهنگ فارسی

باهوش. باخرد

ویکی واژه

هوشیاران، دانشمندان.

جمله سازی با اهل تمیز

💡 نباشد نهان پیش اهل تمیز که یوسف به مصر از ادب شد عزیز

💡 آنچه مذکور است از اهل تمیز آمده است اصل جوانمردی سه چیز

💡 موج در صوف مربع نگرای اهل تمیز دل بدریا فکن وزر ببهایش بشمار

💡 تسلیم شو گر اهل تمیزی که عارفان بردند گنج عافیت از کُنج صابری

💡 اهل تمیز خوار و حقیرند نزد خلق جاهل به نزد خویش به غایت مسلم است

💡 قاری آن اهل تمیزی که بود حاضر رخت اول اندیشه زهر میخ درش باید کرد