اقداح. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ قَدَح، بمعنی کاسه ای که دو کس را سیر گرداند یا عام است. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ):
تن عدوی تو با ناله باد چون تن زیر
لب ولی تو پر خنده چون لب اقداح.؟|| ج ِ قِدح، بمعنی تیر قمار و تیر تمام ناتراشیده. ( اقرب الموارد ). رجوع به قدح شود.
اقداح. [ اِ ] ( ع مص )عیب کردن کسی را. فحش گفتن. ( تاج المصادر بیهقی ).
( اِ ) [ ع. ] (مص ل. ) عیب نمودن، بد گفتن.
( اَ ) [ ع. ] ( اِ. ) جِ قدح، کاسه ها.
= قَدَح
کاسه ها، جمع قدح
( اسم ) جمع قدح کاسه های بزرگ پیاله ها.
عیب کردن کسی را. فحش گفتن
عیب نمودن، بد گفتن.
جِ قدح؛ کاسهها.
💡 بنوش لعل مذاب از زمرّدین اقداح ببین که جوهر روحست در قدح یا راح
💡 ساقس بقدح چه میکنی راح لعل تو بس است راح اقداح
💡 زبهر آنکه کنم کهربا به رنگ عقیق بیار لعل مذاب از زمردین اقداح
💡 عکس میدید به پیمانه مگر آن سرمست که دگر در نظرش باز نیامد اقداح
💡 بیا و بر دل و بر جان مغربی می ریز مئی که هیچ مُلَوَّث نمیکند اقداح
💡 چو آفتاب بر آید عجب مدار اگر به زینهار درافتد به سایه اقداح