لغت نامه دهخدا
اساسی. [ اَ ] ( ص نسبی ) منسوب به اساس.
- قانون اساسی؛ قانونی که اساس و پایه حکومت مملکتی است.
اساسی. [ اَ ] ( ص نسبی ) منسوب به اساس.
- قانون اساسی؛ قانونی که اساس و پایه حکومت مملکتی است.
( اَ ) [ ع - فا. ] (ص نسب. )بنیادین، اصولی.
۱. بنیادی: کار اساسی.
۲. اصلی: تفاوت اساسی.
( صفت ) منسوب به اساس آنچه به اساس و پی و بنیان پیوسته است. یا قانون اساسی. قانونی که پایه و اساس هم. قانونهای یک کشور و یک حکومت بر آن نهاده شده است.
essenziale
fondamentale
بنیادین، اصولی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در اجرای یک جلسهی طوفان فکری، رعایت 4 قاعدهی اساسی بسیار مهم و ضروری است، قواعدی که موجب بروز خلاقیت در اعضای گروه میشود و هیچگونه محدودیتی برای ارائهی نظرات مختلف ایجاد نمیکند.
💡 اساسی کوژ بنهادی درین راز بشهوة بازی افتادی ازین باز
💡 مَلِک را درگرفت آن دلنوازی اساسی نو نهاد از عشقبازی
💡 اساسی گر نداری کوه بنیاد غم خود خور که کاهی در ره باد
💡 چو بگذشت قرن چند ازین طرح دلپسند اساسی چنان بلند فتاد از منسقی
💡 بپا از جود هر جا کرد اساسی بپوشید از همان معنی لباسی