دست گزین

لغت نامه دهخدا

دست گزین. [ دَ گ ُ ] ( ن مف مرکب ) دست گزیده. منتخب. گلچین. بهگزین. هر چیز که آن راانتخاب کرده باشند. ( آنندراج ) ( برهان ):
خوشتر از صد نگارخانه چین
نقش آن کارگاه دست گزین.نظامی ( هفت پیکرص 77 ).- دست گزین کردن؛ گزیدن. انتخاب کردن. اختیار کردن.
|| اسب جنیبت. ( جهانگیری ) ( برهان ). اسب یدک:
این دو سه مرکب که بزین کرده اند
از پی ما دست گزین کرده اند.نظامی.|| ( نف مرکب ) کنایه از شخصی که پیوسته خواهد در مسند و صدر مجلس بنشیند. ( برهان ) ( آنندراج ).

فرهنگ معین

( ~. گُ ) ۱ - (ص مف. ) آن چه که با دست آن را انتخاب کرده باشند، دست چین. منتخب، برگزیده. ۲ - (ص فا. ) آن که پیوسته خواهد در مسند و صدر مجلس نشیند. ۳ - اسب جنیبت، اسب کوتل.

فرهنگ عمید

۱. [مجاز] هر چیز انتخاب شده.
۲. چیزی که آن را با دست جدا کرده و برگزیده باشند.

ویکی واژه

آن چه که با دست آن را انتخاب کرده باشند؛ دست چین. منتخب، برگزیده.
آن که پیوسته خواهد در مسند و صدر مجلس نشیند.
اسب جنیبت، اسب کوتل.

جمله سازی با دست گزین

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آنم که قفای من جبین طلب است هر موی سرم دست گزین طلب است

💡 مرحوم مغفور معتمدالدوله مکرر در محفل عام می گفت: اگرم این فرد بخشند از در نیاز دفتر شعر و انشای خود را تمام دهم. خلاصه تا توانی از دیوان شیخ و خواجه که خداوند اشعار و غزلند، دست گزین فراگیر، و گرد درد از دل مستمع فرا پرداز، بیت:

قورساق یعنی چه؟
قورساق یعنی چه؟
مریم یعنی چه؟
مریم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز